هر شب قلم سرد زندگي ام را بر ميداشتم و مشق فرداي تنهايي را در دفتر تنهايي هايم مي نوشتم
. هر سحرگاه دفتر تنهايي هايم خيس خيس بود ، خيسي دفترم به خاطر اشكهايي بود كه از روي تنهايي ميريختم هر شب مشق تنهايي را با نام خدا آغاز مي كردم و با سكوت پر درد تنهايي به پايان ميرساندم.. همدم من چراغ بود و قلم ، دفتري كهنه بود يك دنيا غم همزبان من تنهايي بود و سكوت ، تكه كلام من سكوت بود ، فقط سكوت مشق هر شبم را تنهايي مي خواند و به من نمره اي كمتر از صفر ميداد و مرا نا اميدتر از گذشته مي كرد! زماني آمد كه فصل دلم بهار شد ، نمره تكليفم 20 شد و از تنهايي فاصله گرفتم و عاشق شدم … هر شب مشق عشق را شروع به نوشتن مي كنم مي نويسم از لحظه ديدار ، از آسمان پرستاره ، از شبي كه با ستاره درخشان آسمان دل تو به سر ميكنم و با خورشيد تو زندگي را از سر ميگيرم واي به آن شبي كه دلم از عشق بگيرد ، واي به شبي كه اشك به سراغ چشمانم بيايد، واي به شبي كه مرغ عشق آواز تنهايي را از سر بگيرد، آن زمان از يك آسمان بي ستاره و تيره و تار مي نويسم ، از غم و دلتنگي و از غصه يار مي نويسم و باز نمره مشقم نمره تلخ گذشته ها خواهد شدمن ديگر بهترين نمره ها را از معلم عشق نميخواهم ، من معشقوم را ميخواهم ، من خود او را ميخواهم ، من لبهاي او را ميخواهم ، دستان او را ميخواهم اين روزها هواي چشمانم بوي باران را مي دهد ، اين روزها دل تنگم هوس يار و ديار را داردمشق عشق را در دفتر عشق براي دل خودم و يارم مي نويسم تا اين بار سرنوشت نمره واقعي را به من بدهد
گریه نمی کنم برات
عاشق تو نمی مونم
وفا نکردی تو به من
بهت وفا نمی کنم
تنها گذاشتی تو منو
میون ادمک سیا
رفتی و از تومونده باز
فقط یک تیکه جای پا
گریه نمی کنم برات
گریه نداره رفتنت
دورغ نگو که عاشقی
فایده نداره موندنت
امروز دیگه قصه عشق
تلخه برای ادمها
حالا دیگه عشق دروغه
بازی دست بچه ها
گریه نمی کنم برات
فایده نداره اشک من
بیهوده بودم عاشقت
یقین شده باز شک من
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزيزم اين کار را نکن!
نگفتم: برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده...
وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه، رويم را برگرداندم!
حالا او رفته، و من:
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
نگفتم: عزيزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم...
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاريم، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است...
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!
حالا او رفته، و من:
تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم.
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود...
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...
اما حالا تنها کاری که میکنم:
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم!
نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...
نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست...
گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت...
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم
به نام خدای من و جدایی
آری این است تحول میان آب و خاک
که گویند ادمی از آن به وجود آمد
گویند پسری به وجود آمد از جنس سنگ
کیست آن پسر که خدا آفریدش با ظلمت
میان دستان روزگار عذابها دید
سرانجام زیر خرواری خاک دفن شد
وای بر این روزگار که گویند
همش امتحان است
خدا بیامورزش